پست مدرنیسم

1)    تعریف پست مدرنیسم
   باتوجه به اختلافاتی زیادی که میان نظریه پردازان پست مدرنیسم وجود دارد وعلی رغم پیچیدگی ها،ابهامات وماهیت شناور وآنارشی گونه این تفکر، دریک تعریف اجمالی می توان گفت:« پست مدرنیسم، اصطلاحی است برای توصیف بعضی از نظریه ها وگرایشات در  زمینه فلسفه، علم، معرفت، سیاست و... که وجه مشترک  آنها  دربازتاب و واکنش نسبت به بحرانهای مدرنیته و در به نقد کشیدن مدرنیسم وآرمان ها ونظریه های کلان
    آن است» این گرایش در در اواخر دهه«60» از قرن بیستم،عمدتا از فرانسه آغاز واز آن جا به  سر زمین های دیگر گسترش یافت. «این ها نحله ای هستندکه ادعا می کنند محوریت انسان ها  و وجود فرا روایت ها بهوده است  وآنان به دربند کشیدن انسانها معتقدند وتلاش برای رهایی به صورت حداقلی واین که چه کار باید کرد،راه حلی که ارائه می دهند، دموکراسی رادیکال است یعنی ازسیاست به معنای سیطره فراگیر به نظم موقت سیاسی برسند ومعتقدند که ازسیطره سیاست نمی توان فرار کرد وراه حل این است که به طورموقت به نظم سیاسی به صورت توافقی دست پیدا کنیم.»
    به طور کلی، مهمترین وعمده ترین تمایز میان سه  دوره پیشا مدرن، مدرن وپسامدرن را می توان در تلقی  هریک از این سه دوره،از عقل دانست. در واقع نوع نگاهی این ها به عنصر مانند عقل، آنها  را در سه دوره متفاوت قرار می دهد. براین اساس، از نظر پیشا مدرن،عقل یک عنصر لازم،اما ناکافی است؛زیرا در این دیدگاه،بر عنصر سنت، تجربه ودراندیشه دینی بر وحی هم تأکید می گردد«عقل نا بسندگی». اما در دوره مدرن،عقل«استدلال گر وبرنامه ریز» را عنصری لازم وکافی می دانند ومنبع لایزال برای نیل به سعادت می شمارند«عقل بسندگی». در حالی که در دوره پسامدرن، عقل سوژه محور مدرن به چالش کشیده می شود«عقل ستیزی». پست مدرن ها در مقابل عقلانیت مدرن، بر احساس وغرایز آدمی تأکید دارند.. دراین جا این سوال       مطرح می گردد که آیا پست مدرنیسم، به مثابه وجه تخریب کننده مدرنیسم است؟یا ادامه مدرنیسم؟. دراین مورد  دو تلقی وجود دارد:
 الف) پست مدرنیسم مخالف خوان: این تلقی، پست مدرنیسم را ویرانگر ونفی کننده وچالشی در برابر مدرنیسم می شمارند.
 ب) پست مدرنیسم اثباتی: این دیدگاه، پست مدرنیسم را، مبتنی ونشأت گرفته ازمدرنیسم می داند. پست مدرنیسم دراین رویکرد، تنها یک واکنش دربرابر کاستی ها ومشکلات مدرنیته است، نه یک جنبش براندازنده درمقابل آن.
2)    زمینه های شکل گیری پست مدرنیسم:
زمینه های شکل گیری پست مدرنیسم را می توان در سه موج بعد از رنسانس جست وجو کرد:
 


 *)  موج اول قرن‌هیجدهم‌:
 این قرن‌که با اختراع‌ماشین‌بخار توسط‌"جیمز وات‌" و انقلاب‌صنعتی‌در انگلستان‌آغاز می شود ومرور زمان تأثیرات خود را برجای گذاشت .اومانیسم‌، لیبرالیسم‌اولیه‌و رهایی‌از سنت‌ در همین زمان شکل می گیرد..
  *) موج دوم:
 بعد از شکل گیری  لیبرالیسم‌اولیه‌،ناهنجاری‌ها و بحران‌های‌اجتماعی‌زیادی به وجود آمد واین امر سبب شد تا جامعه به دو قطب غنی  وفقیر تقسیم گردد. برای نجات جامعه از این بحران، لیبرالیسم‌ توسعه یافته به لیبرالیسم‌محدود و سازمان‌یافته‌تغییر موضع داد.ازآزادی‌فردی‌تا حدودی کاسته شد واقتدار دولت افزایش یافت.
          *) موج سوم:
   پیامد وبرایند دو موج قبل،پدیدار شدن موج جدیدی به نام پست مدرنیسم گردید‌.در این دوره برخلاف دورۀ قبل که تجدد، دولت‌گرایی‌، ناسیونالیزم‌، هویت‌ملی‌و طبقاتی‌، لیبرالیسم محدود‌،قطعیت‌در اندیشه‌و اقتدار دولت‌از ویژگی های آن به شمار می رفت،محدودیت ها و قطعیت ها از هم  می شکند  و پایه های اقتصادی وسیاسی آن از بین می رود. پراکندگی درهمه حوزه های روابط‌اقتصادی‌و اجتماعی‌، اقتدار دولت‌و سیاست‌های‌اقتصادی‌و معرفت‌شناسی‌،علم‌وگرایش‌اساسی‌به‌سود تفرد، تنوع‌ وکثرت‌، رواج می یابد.
     جیانی وایتمور( دانشمندان ایتالیایی)، کتابی است به نام(سرگشتگی نشانه ها) که مقاله جیانی وایتمور درآن آمده است. عامل اصلی ظهور پست مدرن عبارت است ازگسترش رسانه ها وارتباطات. گسترش رسانه ها چه تأثیری می تواند داشته باشد؟رسانه ها موجب گسترش تصویرها از زندگانی مردم ومعانی درجهان شدند وایده های متفاوتی درجامعه انتشار می دهند. سیاحان می آمدند وگزارش می نوشتند وارتباطات را گسترش می دادند واستعمارگران نقش اساسی درانتقال گرایش های نگرش ها درغرب داشتند. استعمار گران درابتدا مشغول توسعه سلطه بودند اما به تدریج به گسترش اندیشه وارتباطات انجامید وباز خیزی اندیشه هایی موجود،موجب چالش های جدید فکری شدند.
    ازمنظر واتیمور، رسانه ها موجب شدند، قرائت تک خطی غربی ها ازتاریخ باطل گردد وباعث پیدایش خطوط تاریخی متکثر درجامعه می گردد که حقیقت متکثر را در درون جامعه را موجب می شود. پسامدرنیسم به خاطر تکثرحقیقت هاست.
 برخی دیگر، زمینه های ظهور وشکل گیری پست مدرنیسم را  از لحاظ اجتماعی،فلسفی وفکری می مورد توجه قرار داده است
 الف)  ازنظر اجتماعی وفکری:
    ازنظر اجتماعی، پست مدرنیسم، واکنشی است در برابر بحران های اجتماعی ومعرفتی جوامع مدرن. درجوامع مدرن این تفکر حاکم بود که عقلانیت  براساس علم جدید،می تواند انسان ها  را به سوی پیشرفت،آزادی، برابری وامنیت ورفاه  سوق بدهد. اما درعین این که توانست برخی از امور فوق را بر آورده سازد، بحران های را  مانند فاصله طبقاتی، کنیه، خشونت،جنگ و... به وجود آورد. این ها همه زمینه ای شد برای ظهور نظریه های انتقادی.
    ازسوی دیگر،دوران  وعصر پست مدرنیسم،همراه است  با عصر رسانه وتکنولوژی که افکار متنوع ومتکثر را  به وجود آورد و به گفته اکبر احمد درکتاب« پست مدرنیسم واسلام» رسانه ها از بسیاری جهات،مشخصه اصلی پست مدرنیسم به شمار می رود.
ب‌)     ازنظر فکری وفلسفی:
   ازنظری فکری وفلسفی، افکار انتقادی ونسبی گرایانه مختلفی درظهور این جنبش فکری، نقش آفریده اند. متفکرانی چون کانت، هیوم، نیچه، مارکس وفروید، با نسبی گرایی های که درآثار آنها مشاهده  می شود، تردید های نسبت به عقل مدرن را  برای پست مدرنسیم  به وجود آورد. نیچه را به دلیل تأثیر گذاری زیاد بر نظریات پست مدرن، مخصوصا بر افکار فوکو، به عنوان پدر پست مدرنیسم یاد  می کنند. به عقیده نیچه، آدمیان باورها وعقاید وکارهایی را انتخاب وبرمی گزینند که قدرت بخش تر باشند، نه مطابق تر با واقع. از نظر نیچه، تصمیم ها، کردارها واراده های فردی واجتماعی،مسبوق به دلیل وخرد ورزی نیست بلکه معطوف به قدرت است.
    فروید  نیز  اراده وعقاید انسانی  وپندارها و رفتار های او  را معطوف به غریزه جنسی تلقی کرد واز نقش عقل وعقلانیت مدرن که برای رفتار هایی انسانی واجتماعی قائل بودند، فرو کاست.
*) مولفه های پست مدرنیسم: هرچند برای پست مدرنیسم مولفه های زیادی را بیان کردن که به برخی ازآن ها اشاره می شود:
1-     نفی وحدت گرایی واعتقاد به کثرت گرایی:
یکی از ویژگی ها  ومولفه پست مدرنیسم، تکثر سالاری ونسبیت باوری است پست مدرن ها به تبع نیچه، منکر یک حقیقت مرکزی برای زندگی هستند ومعتقدند که زندگی کلیتی از تفاوت ها، تکثرها وپراکندگی هاست که نمی توان آن را  به یک اصل واحد یا یک غایت وآرمان یگانه فروکاست.
2-     نفی روایت های کلان:
ضرورتا، لازمه مرکز زدایی و وحدت گریزی، نفی روایت های کلان  است  در واقع این مولفه پست مدرنیسم، شورشی است دربرابر این ویژگی اساسی«ساختن روایت های کلان و فرا  روایتها» مدرنیسم واین را  درتمام  زمینه های  انسانی واجتماعی الگو قرار دادند. به تعبیر لیوتار،پست مدرن،عصر انهدام وفروپاشی این فرا روایت ها وتبیینهای کلی است.
3-     نفی سوژه مستقل وادغام سوژه وابرژه:
    ازآن جا که دکارت با تأکید بر ذهن  یا وجه شناختی انسان، میان فاعل شناسایی«سوژه» وموضوع شناسایی«ابژه» جدایی می اندازد،نتیجه عملی چنین روشی، نادیده گرفتن جنبه وجودی انسان که جزئی از این جهان است وبا تأکید بر وجه شناختی او، جهان به یک پیکر مادی ومنفعل تبدیل خواهد شد که موضوع شناخت آدمی قرار خواهد گرفت. براساس این نگرش، انسان موجودی مافوق جهان است، نه در جهان ونه مسئول دربرابرآن. درحالی که این فلسفه ومنظومه فکری، دراندیشه پست مدرنیسم، فرو می ریزد. اندیشمندانی چون لیوتار، دریدا، لاکان ودلوز، اعلام می کنند که«من می اندیشم پس هستم» دیگر اعتبار ندارد.
   هیدگر وپیروان او از بازگشت به حس موقعیتمندی انسان« درجهان بودن انسان» دفاع می کند. به عقیده هیدگر« باید به جهان گوش فرا داد، نه آن که اقتدار گرایانه به تصرف وتخریب آن پرداخت. جهانی که انسان از طریق آن  ودرآن به وجود می آید».
    در تفکر مدرنیته، افراد موتورهای اصلی تحولات اجتماعی وسازنده تاریخ به حساب می آیند. اما در تفکر واندیشه پست مدرنیسم،فرد  چنین مفهومی نخواهد داشت. فوکو مانند مارکس، معتقد است که «تاریخ توسط افراد ساخته نخواهد شد». در واقع، در تفکر پست مدرنیسم، همپای نفی عقل سوژه محور، فرد نیز به عنوان  یک واحد مستقل وخود مختار نفی  می شود. بنابراین، فرد دراندیشه پست مدرنیسم، نوعی عدم تجانس، تکثر، جزئیت وعدم مرکزیت است.فرد پست مدرنیسم، یک حقیقت پراکنده، چندگانه وچند لایه است.
4-     تأکید بر زبان وگفتمان:
  پست مدرنیسم، با نفی معرفتها و روایت های کلان مدرنیته، کل معرفت را محصول گفتمان می دانند. گفتمان، واژه ای است که درعرصه های متفاوت وگوناگون(ادبی، نظریه اجتماعی، سیاسی و...» کاربردی زیادی داشته است وعبارت است از«هرگفتار وهرنشانه ای که در  شبکه یا بستر خاص صادر می شود و در واقع همین بستر خاص است که به هر گفتمانی، معنا ومحتوا می بخشد.این که،این عبارات ونشانه ها در چه بستر زمانی ومکانی، توسط چه کسی وبرعلیه چه کسی به کار گرفته شود، تعیین کننده نوع ومحتوای گفتمان است، بدون چنین بسترهای، گفتمان شکل نمی گیرد.
  حسین بشریه در مقاله خود،ویژگی های پست مدرنیسم به نقل از« مایکل‌پل‌گالاگهر» چنین بر می شمارد:
1    ـ بی اعتمادی عمیق نسبت به عظمت وحرمت نفس انسنان؛
2    - نشستن‌گرایش‌غیر عقلانی‌نوین‌به‌جای‌عقل‌گرایی‌مفرط‌تجدد که‌در آن‌انسان‌اندیشه  ورز، تبدیل به انسان احساس محور می شود.‌
3    ـ رها کردن‌مفهوم‌آزادی‌تجدد در بینش‌اجتماعی‌و سیاسی‌و جایگزین‌کردن‌آن‌با آزادی‌خودستایانة‌( ناشی از) روابط گسیخته.
·    عرصه های پست مدرنیسم:
تفکر و رویکرد پست مدرنیسم، عرصه های متفاوتی را به چالش کشیده است که به برخی ازآن ها اشاره می گردد:
1)    روان  شناسی:
همان گونه که آشکار است، روان  شناسی، به دنبال ایجاد  مرکز وهماهنگی وجودی انسان است ومی خواهد با قرار دادن الگوهای ثابت، انسان ها را در چند طیف طبقه بندی نماید، تا از این طریق رفتارهای انسانی را پیش بینی وکنترل کند. اما پست مدرنیسم، این چارچوب ها وطبقه بندی ها را برای تفسیر احساسات ورفتارهای پیچیده انسانی نا کارآمد می داند.
2)    سیاست:
مدرنیست ها، جهان را  از یک زاویه عنیت گرا  وبا روش های علم یقن آور می نگرد ومعتقدند که کشورها  می توانند بر پیروی از اصول فلسفه سیاسی مدرنیته، برای مردم خود، امنیت، پیشرفت وترقی و... فراهم کنند. اما در اندیشه پست مدرنیسم، مفهومی به نام پیشرفت هیچ معنای نخواهد داشت.از نظر پست مدرنیسم، جهان، مجموعه ای منسجم از اشیا نیست، بلکه ظرفی آکنده از پاره های پراکنده است.
3)    فلسفه سیاسی:
درعرصه فلسفه سیاسی، پست مدرنیسم چیزی به نام حقوق طبیعی وحقوق بشر را  به عنوان یک روایت عام وجهان شمول وبدون درنظر گرفتن هنجارها و ویژگی  های بومی و محلی، نمی پذیرند. درمقابل، از حقوق نسبی ومنطقه ای دفاع می کند. ازنظر فوکو، قدرت، پدیده ای واحد وهمگونی نیست ولذا مقاومت دربرابر قدرت نیز باید به صورت نا متمرکز  ومحلی ومتناسب با فرهنگ خاص صورت گیرد..

·    وجوه اشتراک پست مدرن ها چند چیز است:
1-     مفهوم احتمال:
یعنی همه چیز محتمل است.آیا جهان ازقبل تعیین شده است؟ آیا حقیقت های انسانی ازقبل تعیین شده است؟ چون این ها ضد مبنا گرا هستند جواب شان منفی است پس همه چیز محتمل ونسبی است.
2-     زمینه گرایی(تأثیر زمینه های اجتماعی):
درنظریه های پست مدرن، متن درکنار زمینه سنجیده می شود. زمینه اجتماعی است که کنشگران را تحت تأثیر قرار می دهد وکنشگران فارع از زمینه اجتماعی نیست.
3-     رابطه قدرت/ منطق ارتباطی جمعی:
درفوکو این مسله برجسته است .تاریخ غیر ازانسان ها چیزی نیست. درمدرنیته، جبر فرا انسانی کنار گذاشته می شود وجبر انسانی ناشی از رابطه اجتماعی به وجود می آید. دریدا  معتقد است که انسان ها غیرت سازی می کنند یعنی صفات خود را مثبت  می دانند ودیگران را منفی.


  یکی از شخصیت های تأثیرگذار در چرخش پست مدرن علیه اصل ها ومرکزها وبنیان ها، ژاک دریدا است. دریدا در سال 1930 در الجزایر به دنیا آمد. و درآن زمان الجزایر تحت استمار فرانسه قرار داشت ولذا دریدا استعمار را تجربه نموده وبراین اساس به دنبال اعتراض ورهایی است.  دریدا  در سن 19 سالگی اندکی بعد از جنگ جهانی دوم به فرانسه رفت. در سال 1962 اولین کتاب خود تحت عنوان «خاستگاه هندسه» در آرای ادموند هوسرل را به چاپ رساند. در سال 1967 دکترای فلسفه ی خود را گرفت.
 دریدا  از دهه 1960 به بعد، نوعی پساساختارگرایی خاص خود را  ارئه کرده است که آمیزه ای از فلسفه وزبان شناسی وتحلیل ادبی است که آن را شالوده شکنی نامیده اند.
  *) شالوده شکنی دریدا:
  شالوده شکنی  عبارت است از:« یک فرایندی ذهنی که با پذیرش اصل احتمال، فرایند چگونگی تطور یک پدیده اجتماعی را توضیح می دهد. یک پدیده اجتماعی با چه فرایندی به این مرحله رسیده که می توانست نرسد. تا بتوان ازاین طریق به رهایی دست پیدا کرد وازسیطره آن رهایی یافت. بنابراین، شالوده شکنی عبارت است ازتوضیح فرایند چگونگی ساخته شدن یک پدیده اجتماعی».دریدا با طرح کردن بحث شالوده شکنی به دنبال رهایی ازسیطره استعمارغرب است وایدئولوژی غربی را ساخته دست خود آنها می داند، ضرورت وقطعیت آن را  قبول ندارد وبا طرح اصل احتمال، می گوید ممکن است این گونه نباشد.برخی معتقد است که شالوده شکنی یعنی:« جست وجوی نهادها وبنیاد ها وساختار شکنی سنت وکشف عناصر سازنده آن است» مراد او از این مفهوم، نوعی گشودن وباز کردن است، نه تخریب و ویرانی. مهمترین اصول وپیش فرض های شالوده شکنی عبارت انداز:
1-     بی ثباتی معنای متن.
2-     درک هر واژه به وسیله واژگان دیگر.
3-     وجود دو گانگی های متضاد درهرمتن.
4-     امکان واسازی متن با شناخت دوگانگی های متضاد..
 «او درشالوده شکنی خود، بیشتر به این امر توجه دارد که معانی متن چگونه می توانند متکثر ونا پایدار باشند وکمتر به دنبال آن است که این معانی را به یک ساختار سفت سخت متصل کند».شالوده شکنی، تلاش نمی کند، معنای واقعی متن را تشخیص دهد، بلکه می خواهد نشان دهد اصول و مبناهایی که متن  ها ونظریه ها ظاهرا از آن ها سرچشمه می گیرند، همیشه متغیر ونا پایدار هستند».
     
    *عمل دوگانه انگاری:
یکی دیگر از مفاهیم که دریدا از آن استفاده می کند، عمل دوگانه انگاری است؛یعنی ذهن انسان، پدیده ها را  دوگانه( سیاه وسفید، خوب وبد، زشت وزیبا) می بیند که درآن نوعی تقلیل وجود دارد؛ یعنی پدیده های متنوع وگوناگون را  درقالب دوچهره توضیح می دهد. مثل این که غرب، شرق وجهان اسلام را مظهر عقب ماندگی وغرب را مظهر پیشرفت می داند درصورت که هم شرق وهم غرب،درواقع مختلف ومتفاوت هستند ویکپارچه نیستند.
     علت دوگانه انگاری انسان ها این است که انسان ها ناچار به عمل غیریت سازی هستند« خود و دیگری». خود یعنی نفی دیگری. انسان درفرایند موقعیت یابی ناچار دست به تعریف سلبی می زند؛ زیرا تعریف ایجابی سخت و دشواراست. درفرایند غیریت سازی است که انسان به تعریف خویش می رسد ودراین فرایند غیریت سازی انسان، از روی اضطرار  ازمنطق دوگانه انگاری استفاده می کند. این که من کی هستم؟ این شناخت سخت است اما این که من مانند فلانی نیستم، راخت تراست.
    نتبجه غیریت سازی این  است که هم خود وهم غیر دریک فرایند عمل اجتماعی ساخته می شود. درنتیجه، هویت های اجتماعی ساختگی وجعلی هستند. غرب آمدن شرق را ساختند وصفات سلبی دادند تا بتوانند خودشان پیشرفته، توسعه یافته ودارای قدرت جلوه بدهند.
·    پست مدرنیسم واسلام:
   پست مدرنیسم به عنوان یک رویکرد  انتقادی،هرچند با مطرح کردن چالش ها وبحران های دوارن مدرن ودنیایی غرب، هوا دارانی را نسبت  به خود جلب نمودند، در عین حال، با انتقاداتی از سوی متفکران غربی هم مواجه گردیده است. از جمله منتقدان پست مدرنیسم، یورگن هابرماس از متفکران مکتب انتقادی فرانکفورت است که خود معترف به بحران های تمدن غربی می باشد. او «پست مدرنیسم را یک تفکری ارتجاعی، نسبی گرا،خرد ستیز، وضد پیشرفت وگسترش دهنده، بی اعتمادی و نا باوری می داند».
     اما درمورد نسبت پست مدرنیسم  با مبانی واندیشه اسلامی، با وجود برخی از اشتراکاتی مانند نقد مدرنیسم، محدودیت فهم انسان،تأکید بر احساس  واین که می توان به عنوان یک  روش مورد استفاده قرار گیرد. اما درعین باید توجه کرد که عناصری چون عقل ستیزی، نسبی گرایی، مرکزیت زدایی، نفی روایت های کلان، تکثر گرایی و... نمی تواند با  مبانی  واندیشه اسلامی سازگار باشد. «فرا روایتهای پست مدرنیستی، انسان پست مدرن را  دربرابر هر روایت والگوی کلی وکلان، وادار به طرد، تردید و واکنش می کند، در واقع این دلزدگی وسرخوردگی، قدرت برداشت درست، نسبت به تعالیم عام دینی را از او ستانده است». درحالی که ماهیت دین اسلام دارای روایت های کلان ارزش ها وهنجار های ماندگار وابدی می باشد وپاسخ گو همه نیازهای انسانی، اجتماعی، سیاسی و...( ازلحاظ دنیوی واخروی) است. به طورکلی می توان گفت که دین اسلام، یک دین کامل وجامع وتأمین کننده همه ی نیازهای انسان است.«اسلام مکتب جامع وهمه جانبه و واقع گراست که درآن همه جوانب نیازهای  انسان، اغم از دنیوی واخروی،جسمی و روحی، عقلی وعاطفی، فردی واجتماعی، توجه شده است. قوانین اسلام ازیک جهت به سه دسته تقسیم می شود»:
     الف) قوانین که مربوط به رابطه انسان با خداست؛
     ب) قوانین که مربوط به  رابطه انسان به خودش است؛
     ج) قوانین که به مربوط رابطه انسان با دیگران؛.
بنابراین، دین اسلام به عنوان یک دین کامل وجامع، همه نیازهای انسان را مورد توجه قرار داده و وظایف انسان را مشخص نموده است.
     ازسوی دیگر«مقولات چون یقین واعتقاد وایمان اسلامی دربرابرشک پست مدرنیستی، یکتا گرایی وتوحید در برابر کثرت گرایی وپراکندگی، تأویل وتحویل وسوق همه کثرت ها به وحدت وبه یک کانون ومحور انسجام دهنده دربرابر مرکزیت ستیزی وگرایش به کثرت نا همنوا وناهمگون. خرد گرایی وخرد پذیری دربرابر خرد گریزی، ویژگی وخصلت های غایت مدارانه وهدفمند وبرنامه دار  دربرابر بی هدفی وغایت زدایی وهیچ انگاری و... همه این ها عناصری هستند درمواجهه با یکدیگر درچالش قرار خواهند گرفت»
   ازطرف دیگر، در اندیشه وتفکر پست مدرنیستی مفاهیمی چون حقیقت،عقلانیت، عدالت، هنجارها و ارزشها، همگی از دل زبان، تجربه، علایق وسلایق اجتماعی تولید می شوند و در واقع چیزی جز فر آورده فرایندهای گفتمانی نیستند وریشه درجای دیگر ندارند. بدون تردید، چنین تفکرواندیشه ای از منظر اندیشه دینی واسلامی، مخرب مبانی نظری وتضعیف کننده ای جنبه های عملی اخلاقی است.
   درحالی مفاهیمی چون حقیقت محوری، توحید محوری، عقل درکنار وحی، اصول وارزشهای اسلامی واخلاقی،عدالت و... مفاهیمی هستند فرا  زمانی وفرا مکانی،تابع بسترهای اجتماعی نخواهند بود.«هرچند عقل دراندیشه اسلامی یکی ازمهتمرین منابع شناخت انسان به شمار می رود وانسان با عقل خود می تواند بسیاری از معارف دینی واصول وارزش های اخلاقی را درک کند، در عین حال، عقل دارای محدودیت های زیادی است و دربسیاری از موارد نیازمند وحی است. ازجمله محدودیت های عقل را می توان در موارد ذیل برشمارد»:
1-    کلی بودن واجمالی بودن احکام عقلی.
2-    ناتوانایی عقل درتشخیص آثار اخروی و رفتارهای انسان.
3-    آسیب پذیری عقل درمرحله تشخیص وعمل.


ساختارگرایی وپساساختارگرایی:
  *) مقدمه: ساختارگرایی، آیین فکری مهمی است که در نیمه دوم قرن بیستم در قلمرو فلسفه و علوم انسانی پدید آمد و سرچشمه تاثیرات فراوانی شد. این آیین، از دهه 1950 به طور عمده در فرانسه بسط یافت و تا دو دهه بعد در میان پژوهشگران و دانشگاهیان اروپایی و امریکایی اعتبار بسیار کسب کرد.
   «ریشه های تفکر ساختی را می توان در آرای متفکران متقدمی چون لایبنیتس و و حتی رواقیون یونان رد یابی کرد. اما در حقیقت حدود یک قرن پیش با انتشار کتاب دوره زبان شناسی عمومی فردینان دوسوسور در ژنو بود که تفکر ساخت گرا شکلی دقیق و منظم به خود گرفت و بارور شد».
    *) تعریف ساختارگرایی
«ساختارگرایی عبارت است ازتبیین آثار،پیامدها و رویدادهای سیاسی،صرفا با توسل به عوامل ساختاری یا عوامل متعلق به بستر».


    *) ساختارگرایی ومسله ساختار/کارگزار:
     درتبیین وتحلیل هرپدیده ومسله سیاسی، به  مسله ساختاروکار گزار برخورد می کنیم واین که کارگزارچیست؟  جمعی است یا فردی؟ رابطه او با ساختارچگونه است؟. دراین جاست که جریان ها ومواضع متفاوتی شکل می گیرد مانند ساختارگرایی، اراده گرایی، نظریه ساخت یابی، واقع گرایی انتقادی و... . ساختار وکارگزار ازجمله مسائلی است که می تواند که از دیدگاه متخلف مورد ارزیابی قرارگیرد.
   ساختارگرایی،باجبرگرایی وغایت گرایی پیوندی نزدیک دارد وبا کارکردگرایی درهم می آمیزد. براساس نظریه ساختارگرایی، انسان ها وهمه افراد، مقهور ساختارها هستند و اراده گرایی درمقابل ساختارگرایی قرار می گیرد. نکته محوری دربحث  ساختارگرایی، نقش وجایگاه کارگزار وکنشگر درجامعه است.آیا نقش کارگزار بیشتراست یا نقش ساختار حاکم؟. دراین مورد، نظریه رهایی کسانی که درمبانی معرفتی کلامی خود، انسان را آزاد می دانند،در دسته اول قرار می گیرند.جبرگرایان وساختارگرایان که بهای چندانی برای اختیار انسان قائل نیستند، در دسته دوم قرار می گیرند.گروه اول به نقش افراد درجامعه، اهمیت می دهند. در حالی که گروه  دوم، به نقش ساختارها وقوانین حاکم بر جامعه تأکید دارند.
ساختارگرایی،جریانی است که باعث شکسته شدن مدرنیته گردید که در  دوگروه قابل دسته بندی  است:
1-     ساختارگرایی اروپایی:
        این نوع ساختارگرایی،متأثیر ازسوسور است که مهمترین ویژگی ساختارگرایی او عبارت است از: زبان، که سیستمی است ازعلائم که ایده ها  را بیان می کند. علائم قرار دادی واختیاری هستند ورابطه صادقی بین دال ومدلول وجود ندارد. مدلول صورت ذهنی دال(واژه) است. این سیستم است که به علائم(واژه ها، صداها،سخن ها وتصاویر) معنی می دهد. بنابراین، این زبان است که واقعیت را برای انسان می سازد. آنچه در ساختارگرایی اورپایی مورد توجه می باشد،این است که این نوع ساختار، مبتی بر جبر وتعیین کنندگی است که درابتدا جبر متافزیکی را  به وجود آورد.اما جبرگرایی جدید مربوط به روابط انسانی وساختار است.
ساختارگرایی نحله اروپایی  که به جبروتعیین کنندگی عقیده دارند  دارای سه نحله هستند که عبارت انداز:
   الف- فروید که به تعیین کنندگی عقده های روانی تأکید داشتند.فروید معتقد است که زندگی انسان ها به دلیل تنازع، نزاع پدر وپسر، نزاع انسان ها برسرتصاحب جنس مخالف و... باعث شده است که انسان ها دچار عقده بشوند. این ضمایر ناخود آگاه بعدها بدون این که انسانها متوجه بشوند موجب تحریک وکنش انسان می شود ولذا کنش های انسان همه شان آزاد نیستند.
«فروید نیز اراده وعقاید انسانی وپندارها و رفتارهای او را معطوف به غریزه جنسی(Libido) تلقی کرد وازنقش مبالغه آمیزی که مدرنیست ها  برای عقل وعقلانیت در رفتاری های انسانی واجتماعی قائل بودند، فروکاست»
  ب- مارکسیست که تعیین کنندگی اقتصادی را مطرح کردند.مارکس عقیده  دارد که پیدایش ساختار به عنوان شیوه تولید، محصول پیدایش مالکیت  خصوصی است. در کمون اولیه ساختار نیست وانسان کاملا آزاد اند اما وقتی مالکیت خصوصی به وجود آمد، عملا روابط ورفتار انسان ها مرزبندی شد. تعدادی مالک وتعدادی مملوک شد که نخستین نمود آن درجامعه برده  داری ظاهرگردید که ارباب ها آزاد وبرده ها اسیرآنها.
      مارکس با برده داری- کشاورزی- فئودالی- بورژوازی- سرمایه داری،یک نظامی را با زیر بنای اقتصادی ورو بنای سیاسی را طراحی می کند که انسان اسیر ساختار اقتصادی است. دربحث ساختارگرایی فروید ومارکسیستی یک وجه مشترکی وجود دارد که آیا می تو ان از اسارت ساختار فرا تر رفت؟ وجه مشترک شان درپاسخی مثبتی است که هردو می دهند وهردو با تمرکز برعامل ساختار وشناسایی عامل پیدایش ساختار وحذف آن، درصدد حذف جبروتعیین کنندگی هستند. درفروید با مقابله وحذف شرایط پیدایش عقده جنسی ودرمارکس با حذف مالکیت  خصوصی می توان به جبر ساختاری پایان داد. درفروید،آزادی جنسی تجویز می شود ودرمارکسیسم با مبارزه وازبین بردن نظام های سرمایه داری.
  ج- زبان شناختی سوسور: ودربحث زبان شناختی این مسله مطرح می باشد که انسان ها اسیر محیط اجتماعی زبانی خویشند وامکان بیرون رفتن ازآن وجود  ندارد. بنیان گذار این بحث، فردیناند دو سوسور است که آغازگر بحث زبان شناختی مدرن می باشد. هرچند نیچه ازبحث زبان متعارف فرا تر رفت و درزبان شعرگونه مطالب خود را بیان کرد.
   سوسور، زبان شناسی را به دو قسم تقسیم کرد:
1)     مطالعه درزمانی: مطالعه زبان درفرایند تاریخی.
2)     مطالعه همزمانی؛ یعنی به صورت ایستا.
سوسور، درزمانی را کنار گذاشت وهمزمانی را مطرح نمود؛ یعنی ساختار زبانی را در همان زمان مورد مطالعه قرار داد.
     زبان چیست؟ : براساس برداشت ارسطویی واسلامی، زبان صرفا ابزار است درخدمت انتقال معانی وتفهیم کلیات خمس ومقولات عشر. درتفکر ارسطویی که مبنا گرا است  زبان والفاظ عارضی است واصل معنی می باشد. اما درتفکر سوسور که ضد مبنا گرا است، زبان  علامت ونشانه ای است از موقعیت مندی انسان ورابطه دال ومدلول را ترسیم می کند واین سوال مطرح می شود که رابطه دال ومدلول چیست؟ درچه فرایندی  این رابطه به وجود می آید؟ در دستگاه مبنا گرایی، انسان ها ازقبل امکان شناخت ایده ها را داشتند وهمه مشابه هم به کشف ایده ها می پرداختند وزبان صرفا ابزاری برای تفسیرآن ایده ها ومفاهیم بود ودرنتیجه، تفاوت زبان ها، تأثیر در تفاوت مفاهیم نداشت. اما درضد مبنا گرایی، فرایند دلالت  به خاطر موقعیت مندی، برچگونگی تصور وشناخت پدیده ها تأثیر می گذارد. درنتیجه، هرجامعه درفرایند شناخت خود تجربیات انحصاری و وابسته به موقعیت مندی خود را داشته ومعانی ومفاهیم خود را ازاین طریق می سازند. به عبارت دیگر،  براساس دیدگاه مبناگرایی، مفاهیم ومعانی مشترک وجود دارد و زبان ابزار بیان آنها است. اما درضد مبناگرایی اصلا ایده و معانی مشترکی وجود ندارد.
  از نظر سوسو، عنصر اصلی زبان، نشانه ها هستند. هیچ ارتباطی ضروری وطبیعی وحتی و ضعی، نیز بین نشانه ها  ومدلول وجود ندارد. به عبارت دیگر، نشانه ها  خصلتی خود سرانه واتفاقی دارند و رابطه دال ومدلول تنها در درون یک نظام معنایی خاص بر قرار می شود،  ونه براساس واقعیت بیرونی یا قواعد منطقی. بنابراین، نشانه ها، هویت ارتباطی دارند وتمایزشان با دیگر نشانه ها، در درون یک نظام معنایی، معنی می یابند. به عنوان مثال: مفهوم پدر درتمایز با مادر، برادر وخواهر و... درک می شود.
     ساختارگرایی با استفاده از نظریه زبانی سوسور، برلزوم فهم ساختارهایی کلان حاکم بر جهان اجتماعی وتحلیل حوادث وپدیده  های اجتماعی درچارچوب  آن ساختار تأکید می کنند. درساختارگرایی، ساختارها ماهیتی خود تنظیم  کننده  و خود محدود کننده دارند وتحول از درون آن ها نشأت می گیرد.ساختارگرایی، برخی از متفکران مارکسیست را  مجذوب خودکرد وآن ها  را به تحلیل ساختارهایی کلان اجتماعی بر انگیخت.آلتوسر متفکر مارکسیست فرانسوی، مهم ترین نظریه پردازی است که بر نظریه گفتمان، به خصوص درفهم از سوژه تأثیرگذاشته است.وی سوژه را مقهور ساختارهای ایدئولوژیک می دید وبرای  آن استقلال وآزادی قایل نبود.به نظر او، ایدئولوژی، فرد  را درموقعیت های خاص قرار می دهد واعمال خاصی ناشی ازاین موقعیت از فرد انتظار می رود.
2-     ساختارگرایی آمریکایی:
   دراین مکتب کارکرد گرایی/ ساختاری ویا نظریه سیستم شکل می گیرد. دیوید استون با درنظرگرفتن ماشین، چهار عنصر برای نظام درنظرگرفت که عبارت اند از ورودی، خروجی، پردازش وفیدبک. کارکردگرایی یعنی این که هرپدیده ای درجامعه دارای یک کارکرد است ومفروض آن است اگرآن کارکرد نباشد، آن پدیده ازبین می رود. مثلا سیزده بدر درایران نقش فرار ازمصیبت را داشته وهنوزهم باقی است وایرانیان به آن باوردارند ویا این که جنبه تفریحی دارد. حال اگرسیزده بدر این کارکرد ها را نداشته باشد، فراموش می شود وازبین می رود. تالکوت پاسونز هردو را ادعام کرد( سیستم+ کارکرد) کارکرد گرایی ساختاری را پدید آورد. گفت جامعه مانندیک سیستم است واین جا ساختار تعین کنندگی نداشته است بلکه یک مدلی بود  برای مطالعه. درآمریکا غلبه با مکتب لیبرالیسم بوده است که بر اراده وآزادی فردی تأکید می کند وساختار دیگر تعیین کنندگی ندارد وفقط یک مدلی برای مطالعه است.
   *) پساساختارگرایی:
درساختارگرایی این ایده مطرح گردید که انسان ها اسیر ساختارهاست وساختار مشخص موجب اسارت انسان می گردد.اما پسا ساختارگرایی دراین مفهوم یک رویکرد جدیدی است وبراین عقیده است که تعیین کنندگی وجبروجود دارد. کنشگران دراسارت است. سوژه به مرگ رسیده است. اما این اسارت به دست ساختار معین وثابت نیست. بلکه به دست ساختار شناوراست. زیرساخت همه ساختارها، یک منطق قدرت، رابطه قدرت دربین نیروهای اجتماعی است. مارکسیست ها فرایند انتقال جوامع از برده داری تا سرمایه داری، را  شیوه ابزارتولید می دانند اما پسا ساختارگرایی می گویند این برداشت اشتباه است که ابزار تولید را تعیین کنندگی بدانیم بلکه رابطه قدرت سازنده وتعیین کننده است واین رابطه قدرت است که درهرزمان، ساختار متناسب خود را  می سازد.پس، گذر از ساختارگرایی به پسا ساختارگرایی به صورت توجه ازساختار به عقبه ساختار کشف می شود. به عبارت دیگر، منطق توجه به زیر ساخت اصلی، سبب گذر ازساختارگرایی به پسا ساختارگرایی می شود. ساخت ها درساختارگرایی ثابت ولی درفراساختارگرایی  شناوراست.
   بنابراین،پسا ساختارگرایان معتقد به شناور بودن ساختارهاست که شناوربودن تحت تأثیر قدرت شکل می گیرد ونکته اساسی درپسا ساختارگرایی همین شناوربودن ساختارها است. با تأثیر پذیری آن از زیر ساخت که رابطه قدرت نام دارد. مراد از رابطه قدرت، قدرت هژمونی است که همه عرصه زندگی انسان را تحت تأثیرقرار می دهد. سوالی که دراین جا مطرح می شود این است که جایگاه سوژه درپساساختارگرایی چگونه است؟ (سوژه = با گارگزار). درساختارگرایی، سوژه تحت تأثیر یک ساختار معین ومشخص قرار دارد. اما درپساساختارگرایی تحت تأثیر ساختار شناور.
  *) وجوه اشتراک ساختارگرایی وپساساختارگرایی:
1)     پذیرش جبر ساختاری
2)    محدودیت کارگزار
3)     درهردو، بخش عمده کارگزاران تحت تأثیر هستند. همه اسیر ساختارنیستند زیرا اگرهمه تحت تأثیر ساختار باشند، عامل اسارت به فرا انسان نسبت داده می شود.
دربحث ساختارگرایی وپساساختارگرایی،درتحلیل ونقش کنشگر ،وجوه اشتراک وافتراقی می توان به دست آورد که مهمترین وجوه اشتراک درمورد کارگزار عبارت است از:
1)     اسارت کلی انسان درساختار.
2)     منشأ جبر وتعیین کنندگی ساختاری، کنشگران هستند واکثریت تأثیرپذیرند.
نکته اساسی این است که گاهی خودکنشگر هم اسیر ساختاری  می شود که خودش ایجاد کرده است. پس هرچند ساختارها توسط کنشکران ایجاد می شود. اما دریک دوره زمانی، گاه خود کنشگران اسیر ساخت های خود می شوند.

*) تفاوت ها:
یکی ازمهمترین واساسی ترین تفاوت دراین است که کارگزاران درساختارگرایی،تحت تأثیر جبر ساختاری واحد وثابت قرار دارند که ازآن نوع ساختار، امکان فرار وجود ندارد. اما درعین حال درآن ساختار مشخص، امکان تغییروتحول میان کنشگران انسانی مختلف وجود دارد. به عبارت دیگر، دوره ها وبازی های زمانی، با کنشگران مختلف،داخل ساختار تعیین شده، شناسایی می شوند.
   درحال که درپسا ساختارگرایی، با برجسته شدن  رابطه قدرت، این کنشگران هستند که هم نوع ساختار وهم رابطه ساختاری را ایجاد می کنند. به عبارت دیگر، دراین جا ساختارها، به عنوان محصول اراده های بخشی ازکنشگران، چند وجهی وچند بعدی است. اما دراین جا،نیز می توان  پذیرفت که کنشگران پس ازساختن، ممکن است اسیرساختار ها شوند. رابطه قدرت به نوعی بیانگر وجود خصومت است که دوست دارد دیگران را دراسارت خویش نگهدارد. اما این که دراسارت چه نوع ساختاری است،این درپساساختارگرایی بیشتر وپیچیده تراست.
*) بنیاد های اندیشه پساساختارگرایی:
1-     زبان امری اختیاری وقرار دادی است وتنها از طریق تفاوت ها، معنی می یابد. زبان واقعیت را شکل می دهد.
2-     سوژه ها در منشأ خود اجتماعی هستند.
3-      توجه به نقش گفتمان.
محمد رضا تاجیک، پساساختارگرایی را درمحورهای زیر معرفی می کند:
1-      بد بینی به بنیاد های قطعی حقیقت وارزش.
2-     علاقه به این که ادعاها چگونه ساخته می شوند، نه این که آیا صادق هستند یانه.
3-      توجه به بی نهایتی معنا به  عنوان منبعی برای ساختن هویت ها و ساختارها.
4-     علاقه به مرکز زدایی از جامعه.
5-     جوهر ستیزی.
6-     بدبینی نسبت به فرا  روایت ها، فرا نظریه ها، فرا گفتمان ها وفرا روش ها..
*) ساختارگرایی وپساساختارگرایی واندیشه اسلامی
 اگربخواهیم نظریه ساختارگرایی وپساساختاگرایی را  با اندیشه اسلامی مورد بررسی وارزیابی قرار بدهیم،نظزیه گیندنز وبسکار، با تعالیم دینی ما  بیشتر سازگاری دارد.دیدگاه  کلام شیعی، حالتی بینابین نسبت به جبر واختیار معتقد است.(لاجبر ولاتفویض). براین اساس می توان نسبت به مسائل وپدیده های سیاسی واجتماعی نیز چنین نظریه بینابین را  به دیدگاه اسلام نسبت داد.«فرد در درجامعه اسلامی نه چنان مقهور جبر است که تسلیم شرایط موجود شود وبه نوعی جبرگرایی تن دهد. ونه چنان است که بتواند هر آن چه اراده بکند، انجام دهد».
   *) جایگاه انسان در اندیشه اسلامی:
اسلام نگرش ودیدگاهی خاصی نسبت به انسان وتوانمندی های او دا

/ 0 نظر / 139 بازدید